مدیران کسب و کارهای موفق باید بتوانند نظر دیگران در کسب و کار جلب کنند. در این مطلب سماتک راهکارهای جلب نظر دیگران و راضی کردن آنها را در کار بیان خواهیم کرد.
متقاعد کردن دیگریان در کسب و کار و فروش یکی از مهم ترین رموز موفقیت است. پس با ما همراه شوید و روش متقاعد کردن دیگران را یاد بگیرید.
اگر تا به حال فروشنده‌ای توانسته باشد شما را قانع کند که به کالایی نیاز دارید، یا برای‌تان پیش آمده باشد که کاری را خیلی غریزی انجام داده باشید یا انتخاب‌هایی کرده باشید که کاملا از شخصیت شما دور باشند، پس می‌توان گفت شما در این مواقع متقاعد شده‌اید.
با این حال، قضیه همیشه به این سادگی نیست. مثلا فکر کنید دارید خرید می‌کنید و تا وقتی که فروشنده درباره‌ یک مزیت جدید روی کالای مورد نظرتان برای‌تان توضیح نداده است، حتی نمی‌دانستید که به آن مزیت نیاز دارید.

در کسب و کار چگونه کسب قناعت کنیم؟
آنها روی ذهن دیگران تاثیر می‌گذارند و این کارشان لزوما همیشه عملی شرورانه و غیراخلاقی نیست. گاهی حتی کاملا غیرعمدی نیز هست. اما بد نیست چیزهایی در این زمینه بدانید تا وقتی کسی چنین کاری انجام می‌دهد، متوجه آن شوید. مقاله زیر را بخوانید، تا ببینید چطور می‌توانیم دیگران را متقاعد کنیم.
اگر فیلم «تلقین» (Inception) را دیده باشید، احتمالا فکر می‌کنید که متقاعد کردن دیگران کار سختی است. اما این‌گونه نیست. این کار به طرز خنده‌داری ساده است و خودداری از آن بسیار مشکل است. در ادامه به بعضی از راه‌های انجام آن می‌پردازیم.
توجه: ما ایمیل‌های بسیاری دریافت کرده‌ایم که چگونه در موقعیت‌های مختلف دیگران را متقاعد کنیم. گرچه بعضی از این موقعیت‌ها قانونی هستند، این مطلب به منظور آموزش تشخیص این روش‌ها یا استفاده از آنها برای اهداف مثبت نوشته شده است. بنابراین آنها را برای مقاصد خودخواهانه یا شرارت‌بار در مورد دیگران به کار ببرید.

روانشناسی معکوس واقعا جواب می‌دهد
روانشناسی معکوس به یک کلیشه‌ بسیار بزرگ تبدیل شده است. فکر می‌کنم این مفهوم در سال ۱۹۹۵ و با اکران فیلم «جومانجی» (Jumanji) به اوج خود رسید. (اگر این فیلم را دیده و آن را به یاد داشته باشید، متوجه هستید که درباره‌ی چه حرف می‌زنم.) مسئله این است که بیشتر مردم روانشناسی معکوس را خیلی ساده می‌گیرند. برای نمونه، اگر بگویید: «برام مهم نیست که بری خودت رو از هواپیما پرت کنی پایین و جونت رو به خطر بندازی» تا آن فرد را قانع کنید که فکر چتربازی را از سرش بیرون کند، شما در واقع از روانشناسی معکوس استفاده نکرده‌اید. بلکه به شکلی منفعل و تهاجمی رفتار کرده‌اید. پس بیایید همه چیز را پشت سر بگذاریم و از اولِ اول شروع کنیم.
اگر می‌خواهید از وارونگی منطق به نفع خودتان استفاده کنید، باید زیرک باشید و نامحسوس عمل کنید. فرض کنیم شما می‌خواهید همسرتان ظرف‌ها را بشوید، چون نوبت اوست. همیشه این راه وجود دارد که بگویید: «نمی‌خواهی ظرفها را بشویی؟ نوبت توست.»
اما در این مثال فرض بر این است که همسر شما آدم تنبلی است و روش دوستانه روی او جواب نمی‌دهد. خب حالا چه کار می‌کنید؟ احتمالا چیزی مانند این:
«من جدیدا به این نتیجه رسیدم که دیگه دلم نمی‌خواهد ظرف بشورم. می‌خواهم از این به بعد ظرف یه بار مصرف بخرم. نظرت چیه؟ اگر می‌خوای یه کم پول بده تا چند تا هم برای تو بخرم.»
نتیجه‌ این روش این است که یک جایگزین مزخرف و به درد نخور به او پیشنهاد داده‌اید، در حالی که هیچ مسئولیت یا سرزنشی هم متوجه او نشده است. در این صورت همسر شما به جای اینکه هیچ اتهامی شامل حالش شود، تنها کاری که باید بکند این است که به این گزینه‌ی جایگزین فکر کند. اینگونه است که روانشناسی معکوس جواب می‌دهد. البته تا وقتی که از ته دل‌تان این را بگویید.

هرگز درباره‌ی ایده تان حرف نزنید، بلکه دور آن بچرخید
اگر بدانید که کسی تمایلی به انجام کاری ندارد، راضی کردنش به اینکه بخواهد آن کار را انجام دهد، ممکن است دشوار باشد. پس باید کاری کنید که باور کند این فکر، از ابتدا فکر خودش بوده است. این یک دستورالعمل همگانی است، مخصوصا در مورد فروشنده‌ها، اما گفتنش از انجام آن بسیار ساده‌تر است.
باید به گونه ای به متقاعد کردن دیگران نگاه کنید که به حل یک معما نگاه می‌کنید. شما به آهستگی اما با اطمینان خاطر، مجموعه‌ای از «سرنخ‌ها» را به فرد مورد نظرتان القا می‌کنید تا اینکه او به نتیجه‌گیری واضحی که خواسته‌ی شماست، برسد. نکته‌ی این کار این است که شکیبا باشید، زیرا اگر در «سرنخ» دادن عجله کنید، لو می‌روید. اگر آهسته پیش بروید، ایده‌تان خود به خود و خیلی طبیعی در ذهن طرف مقابل شکل می‌گیرد.
فرض کنید می‌خواهید دوست‌تان را قانع کنید که تغذیه‌ی سالم‌تری داشته باشد. این هدف خوبی است، اما شما یک دشمن سرسخت دارید: او به غذاهای فست‌فود اعتیاد پیدا کرده است و باید حداقل روزی یک بار مرغ سوخاری بخورد.

شما از سر نگرانی به دوست تان توصیه می‌کنید تغذیه اش را اصلاح کند. او می‌اندیشد که فکر خوبی است اما هرگز به آن عمل نمی‌کند یا اینکه به شما می‌گوید دیگر به جانش غر نزنید و دست از سرش بردارید. برای اینکه دوست‌تان بفهمد که دارد چه بلایی سر بدنش می‌آورد، به یک الهام غیبی نیاز دارد و شما می‌توانید با حرف زدن پیرامون این مسئله، موضوع را به او الهام کنید.
به این منظور شما باید بسیار باهوش و بسیار محتاط باشید. در غیر این صورت لو می‌روید. مثلا هرگز نباید بگویید: «امروز از روزنامه خواندم که هر سال ۱۰ میلیون بچه در شهر «آرکانزاس» به خاطر خوردن مرغ سوخاری می‌میرند» چون، تعارف که نداریم، این جمله چرت‌وپرت محض است و انگیزه بسیار واضحی در گفتن آن است که هر بچه‌ای آن را تشخیص می‌دهد.
اگر هدف مرغ و جوجه است، باید سعی کنید که تصویر بسیار زننده‌ای از آن بسازید. برای مثال، دفعه‌ی بعدی که عطسه کردید، درباره اینکه آنفولانزای پرندگان دارد از پا درتان می‌آورد، جوک بسازید. هنگامی که با هم در رستوران هستید و می‌خواهید غذا سفارش دهید، به طور لفظی بگویید که تصمیم‌ گرفته‌اید هر چیزی به جز مرغ سوخاری سفارش دهید، زیرا به تازگی فهمیده‌اید که رستوران‌ها مرغ‌ را چطوری فرآوری و آماده‌ی سِرو می‌کنند.

هنگامی که به اندازه کافی این کارها را انجام دادید و هم‌چنین فاصله‌ی کافی بین آنها ایجاد کردید تا رفتارتان عجیب به نظر نیاید، آنگاه می‌توانید رفتاری تهاجمی‌تر پیش بگیرید و دیگر برای خوردن مرغ سوخاری با دوست‌تان بیرون نروید. هم‌چنین می‌توانید گام‌هایی فعالانه بردارید تا سلامتی‌ خودتان را بهبود ببخشید و به دوست‌تان بگویید که دارید چه کار می‌کنید و این کار چقدر به شما کمک می‌کند. پس از چند هفته، اگر دوست‌تان هنوز هم تصمیم نگرفته باشد که درباره‌ی موضوع مرغ سوخاری تجدید نظر کند، می‌توانید خیلی عادی به آن اشاره کنید. در این زمان او از بحث و صحبت کردن درباره‌ی آن استقبال خواهد کرد.

این مطلب را به اشتراک بگذارید: